تبليغاتX
๑۩۞۩๑ گاه نوشت ๑۩۞۩๑

๑۩۞۩๑ گاه نوشت ๑۩۞۩๑

نميدانم نويسنده اين متن كيست. ولي انگشت روي درد بزرگي از دردهاي ما گذاشته است

زماني براي گاز گرفتن اسب ها

نويسنده مي نويسد : مادرم  شصت ساله است. زن مهرباني است ، کمتر نق مي زند  و سعي مي کند مثبت باشد.مادرم سرطان دارد،  اما در اين مورد با کسي حرف نمي زند مادرم در مورد دردهايش زياد حرف نمي زند مگر آنکه درد از حد بگذرد. چند وقت پيش اينجور شد حالش خوش نبود. اصرار کردم .مامان ؟ چي شده؟داستان ساده و دردناک بود. مادرم سوار يک سواري خطي از انقلاب به شهرک شده بود. وقتي نشسته يک زوج جوان  مي آيند و مي نشينند روي صندلي عقب. مادرم پياده نمي شود چون با خودش فکر مي کند که  انسانيت حکم مي کند که آنها توي سايه بشينند. تمام راه مادر شصت ساله ي من زير آفتاب تابستان مي پزد اما خوشحال است که آن جوانها در سايه خوشند. وقتي مادرم کمي جلوتر مي خواهد پياده شود مجبور است آن دو نفررا پياده کند تا از تاکسي بيرون بيايد.مرد جوان رو به مادر من کرده مي گويد: واقعا از خودت خجالت بايد بکشي که ما رو پياده کردي تا خودت پياده شي! مادرم جا خورده. گفته پسرم، من جاي مادر تو هستم، اين چه لحني است؟ جوان گفته برو بابا ! سوار شده و در را شترق بسته و تاکسي حرکت کرده. مادرم ناراحت  شده بود، با غم اين را تعريف مي کرد. باورم نمي شود….تهراني که من ترک کردم اين جوري نبود. ..

 خواهرم دو ماه است برگشته تهران براي تعطيلات تابستاني. ديشب توي اسکايپ حرف مي زديم. پرسيدم اوضاع چطوره؟ گفت افتضاح. افتضاح. مردم خيلي بد شده اند. تهراني که ما ترک کرديم اينجوري نبود. مردم توي روز روشن  به هم فحش مي دهند، عصبي اند ؛ بعد قيافه اش جور عجيبي شد و گفت: بي ادب… بي ادب،چجوري بگم، مردم خيلي بي ادب شدن! ...

 ميام توي وبلاگ. مي بينم  باز غوغا شده… چند تا آدم خوب به هم حرفهاي بد زده اند. ......... را به هم حواله کرده اند. پدر و مادر هم را نواخته اند.. آنها را مي شناسم ، شهادت مي دهم که آدمهاي خوبي هستند. مانده ام که اين همه حرف بد را از کجايشان در آورده اند.. از خودم مي پرسم اين همه خشونت چرا؟...

واقعا اين همه حرف بد براي گفتن يک نظر لازم است؟ ياد قيافه ي خواهرم مي افتم وقتي مي گفت بي ادب شده اند… بي  ادب !

يک ضرب المثل قديمي آلماني مي گويد: گاري که سر بالا مي رود ، اسب ها همديگر را گاز مي گيرند اين واقعيت با اينکه نبايد باشد ،هست وقتي اوضاع سخت مي شود اسب هايي که يک گاري را مي کشند به جاي آنکه به يکديگر کمک کنند تا بار را با هم به دوش بکشند همديگر رو گاز مي گيرند اين کمکي به اوضاع نمي کند. اما اسب ها اين را نمي بينند؛ چرا …نمي دانم. آنقدر مي دانم که آنهايي که براي نابودي اين گاري نقشه کشيده اند از ديدن اسب هايي که به جاي ديدن اشتراک هاي بي نهايتشان همديگر را گاز مي گيرند، خيلي خوشحال مي شوند.

 

پ ن : رعايت اخلاق و همرنگ جماعت نشدن در اين روزها واقعا" سخت و طاقت فرساست

 

نوشته شده در یکشنبه سی ام بهمن 1390ساعت 15:30 توسط ....|

مادر تنها کسیه که میتونی براش ناز کنی

سرش داد و بیداد راه بندازی، باهاش قهر کنی!

اما با اینکه تو مقصر بودی بازم با یه بشقاب غذا

با لبخند میاد و میگه: با من قهری با غذا که قهر نیستی

نوشته شده در چهارشنبه چهارم خرداد 1390ساعت 9:8 توسط ....|

جاده ي چالوس

ساناز روسريتو بکش جلوتر. گير ميدن من حوصله ندارما!

سعيد اذيت نکن ديگه. جاده چالوسِ ها. اينجام بايد خفه شم؟ هيچ کس نمي بينه. نترس. فوقشم گير دادن مي کشم جلوتر خوب. اصلا ميخوام راحت باشم.

ساناز خانم بي خيال شو خواهشا. جلوتر پليس راه. روسريتو درست کن

اَه. ترسوي بزدل. بيا، خوبه؟

 
بزرگراه همت ساعت 10 شب

کاش اتوبان هميشه انقدر خلوت بود سعيد.

بازم که روسريت افتاده!

گير نده ها. از کِي تا حالا غيرتي شدي واسه من؟ نمي خوام روسري سرم کنم. اصلا نمي خوام حجاب داشته باشم. بايد کيو ببينم؟

خره اينجا ايرانه. مي فهمي؟ دوست داري گشت ارشاد بگيره ببرتمون؟ حالا که همينجوري تو خيابون کسي بهمون کاري نداره انقدر تابلو بازي دربيار تا اين بسيجيا بگيرن ببرنمون.

بسيجيا الان خوابن سعيد جان. گشت ارشادم که فقط سر چهاراه ها بود و دم وروديه ايستگاه مترو. اونام که چندوقته خدارو شکر شرشون کنده شده. (صداي ضبط بلند مي شود و ساناز سر خود را از شيشه ماشين بيرون مي کند و جيغ بلندي مي کشد. باد فرم موهاي ساناز را به هم مي ريزد)

 
ميدان تجريش ساعت 6 بعد از ظهر

ساناز و سعيد داخل ماشين نشسته اند. روسري ساناز روي شانه هايش افتاده است. صداي خواننده ي زني که خارجي هم مي خواند به گوش مي رسد. ترافيک خيابان ماشين ساناز و سعيد را به نمايشگاه تبديل کرده است. جوان تر ها حريص تر از مردهاي سن و سال دار به ساناز چشم دوخته اند. ساناز گه گداري ابرو نازک مي کند و عشوه اي مي آيد و با سعيد بگو بخندي مي کنند. احتمالا سعيد به اين پسرهاي اذب اقلي اي که خيابان هاي تهران را متر مي کنند مي خندد. اگر خوب نگاه کني کمي عقب تر ساناز و سعيد ديگري هم مي بيني. آن ها هم غرق خنده هستند. آنجا هم ساناز روسري ندارد. ساناز ماشين عقبي هم مي خواهد راحت باشد. او هم از حجاب بدش مي آيد. حجاب دست و پاي او را هم مي بندد. اتفاقا سعيد هم از نگاه هاي طمع آميز جوانک هاي آس و پاس خيابان بدِش نمي آيد. صداي ضبط را بلند مي کند تا پوز سعيد ماشين جلويي را بزند. تا همه به ساناز او نگاه کنند.

ساناز و سعيد در خيابان هاي تهران پر شده است. همه ي سعيد ها دوست دارند ساناز خودشان را به رخ بکشند. کسي به ساناز و سعيد کاري ندارد. آن ها ديگر در ايران زندگي نمي کنند. آن ها ديگر در خيابان شهيد اندرزگو زندگي نمي کنند. سعيد و ساناز کاري کرده اند که ديگر بهتر است خيابان وليعصر را همان پهلوي صدا بزني! سعيد ديگر به روسري ساناز گير نمي دهد. ساناز روسري را فقط دور گردنش مي اندازد تا اگر کسي به آن ها گير داد روي سرش بکشد.

********

اشاره ۱: پدر و مادر ها سعيد و ساناز را تربيت کرده اند

اشاره ۲: وقتي امر به معروف و نهي از منکر را ذبح کرديم بايد فکر اين روز ها را هم مي کرديم

اشاره ۳:  عصر خلافت امير مؤمنان علي(ع) بود، به آن حضرت گزارش رسيد که در مسير راه ها بعضي از مردان و زنان رعايت حريم عفت را نمي کنند، بسيار ناراحت شد. مردم کوفه را جمع کرد، در ضمن سخنراني به آنها فرمود: «نبّئت انّ نسائکم يدافعن الرّجال في الطّريق، اما تستحيون؟ لعن اللّه من لايغار؛ به من خبر رسيده که زنان شما در مسير راه ها به مردان تنه مي زنند، آيا حياء نمي کنيد، خداوند لعنت کند کسي را که غيرت نمي ورزد

 

پ ن :اين مطلب از خودم نيست و لينكشو گير نياوردم تا براتون بذارم

ياحق

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387ساعت 16:26 توسط ....


آخرين مطالب
» زماني براي گاز گرفتن اسبها
» مادر
» بدون شرح
» تقديم به مادران خفته در خاك
» مستی
Design By : Pars Skin