تبليغاتX
گاه نوشت

گاه نوشت

گفتم  : خسته ام ...

 

گفتی  :

لا تقنطوا من رحمه الله   

از رحمت خدا ناامید نشید ( زمر/53)

گفتم  : هیشکی نمی دونه تو دل من چی میگذره

 

گفتی  :

ان الله یحول بین المرء و قلبه

خدا حائل است بین انسان و قلبش (انفال/24)

گفتم  : غیر از تو کسی رو  ندارم

 

گفتی  :

نحن اقرب الیه من حبل الورید

ما از رگ گردن به انسان نزدیکتریم (ق / 16)

گفتم  : ولی انگار اصلا منو فراموش کردی ! 

 

گفتی  :

فاذکرونی اذکرکم

منو یاد کنید تا یاد شما باشم ( بقره / 152 )

گفتم  : تا کی باید صبر کرد ؟

 

گفتی  :

و ما یدریک لعل الساعه تکون قریبا

تو چه میدونی شاید وقتش نزدیک باشه  ( احزاب / 63 )

گفتم  :تو بزرگی و نزدیک بودنت، برای منه کوچيک خیلی دوره! تا اون موقع چی کار کنم؟

 

گفتی  :

و اتبع ما یوحی الیک و اصبر حتی یحکم الله

کارایی که بهت گفتم انجام بده و صبر کن تا خدا خودش حکم کنه ( یونس / 109 )

گفتم  :خیلی خونسردی! تو خدایی و صبور! من بنده ات هستم و ظرف صبرم کوچک ... یه اشاره کنی تمومه !

 

گفتی  :

عسی ان تحبوا شیئا و و هو شر لکم

شاید چیزی که تو دوست داری به صلاحت نباشه ( بقره / 216 )

گفتم  : انا عبدک الضعیف و الذلیل ... اصلا چطور دلت میاد ؟

 

گفتی  :

ان الله بالناس لرئوف رحیم

خدا نسبت به همه مردم – نسبت به همه – مهربونه ( بقره / 143 )

گفتم  : دلم گرفته

 

گفتی  :

بفضل الله و برحمته فبذلک فلیفرحوا

(مردم به چی دل خوش کردن ؟) باید به فضل و رحمت خدا شاد بود.

گفتم  : راست ميگيد اصلا بی خیال!  توکلت علی الله 

 

گفتی  :

ان الله یحب متوکلین

خدا اونایی رو که توکل میکنن دوست داره ( آل عمران / 159 )

گفتم  : خیلی چاکریم ! ولی اینبار، انگار ...

گفتی  :

حواست رو خوب جمع کن ! یادت باشه که :

و من الناس من یعبد الله علی حرف فان اصابه خیر اطمان به و ان اصابته فتنه انقلب علی وجهه خسر الدنیا و الاخره

          بعضی از مردم خدا رو فقط به زبون عبادت میکنن . اگه خیـری بهشون برسه ، امـن و آرامـش

 پیدا می کنن و اگه بلایی سرشون بیاد

تا امتحان شن ، رو گردون میشن .

خداوندا ، تو كه با كلامي زمين و آسمان را

آفريـدي ، با كـلامي مرا جويبـاري كن

تا در خاك تشنه فرو رفته باشم

و يا پـروانه اي كن تا قبل از

غروب آفتاب مرده باشم .

بیایید بیایید

در ایـــن خــاک

در این مزرعه پاک

به جز مهـر

به جز عشـق

دگر بذر نپاشیـم .

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم بهمن 1386 11:49 توسط حمید رضا |


وجودت گرمي زندگيم بود فقدانت حسرت جاودانيم گشت،تو بگو بي تو در خانه اي كه تنها سكوت مرگبار آن را ناله هاي دل مي شكند چگونه بايد زيست و چگونه بايد جاي خالي تو را ديد و فرياد بر نكشيد:

كاش جاي ســـرود زنده يـــاد

در حضورت ميسرودم زنده باد

تقديم به مادران خفته در خاك

باز مي گردم زدياري غمگين

از دياري كه در آن تنهايم

و تمام در و ديوارش

با من خسته به بيگانگي‌اند

باز مي‌گردم ،

 از ورطه‌ي تنهايي‌ها

و زميني كه دلم را بشكست

باز مي‌گردم،

تا دست پر از مهري باز

چهره‌ام را بنوازد آرام

و نگاهي با شوق

به تبسم آيد

و صدايي گويد:

»آه ، يا رب پسرم آمده است «

باز مي‌گردم،...

 تا گرميآغوشي باز

بر تن يخ زده‌ام ، شعله‌ زند

و نوايي سحّار به ترنم آيد

و بگويد با لطف:

آه حميدم! پسرم آمده است

باز مي‌گردم،...

 تا باز تپش‌هاي دلي

اوج گيرد ز صداي قدمم

و زني پاك‌تر از واژه‌ي مهر،

پيشم آيد ، و صدايي لرزان

زير آن سقف بپيچد

كه چرا اين همه دير آمده‌اي؟

باز مي‌گردم،...

تا باز در آن چشمه‌ي نور

گرد اندوه بشويم از دل

باز مي گردم باز

آه یا رب ! خانه بس خاموش است

و همه غرق سكوت

خواهرانم غمگين

و برادرهايم! چهره‌هاشان همه پژمرده ز دردي جانكاه

هيچكس زآمدنم شادان نيست

برنمي‌آيد سرها ز گريبان

كه سلامم را پاسخ گويد

يا ز حالم پرسد

ديدگانم نمناك ،

در تكاپوي زواياي اتاق

قلب من  از حركت مي‌ماند

و نگاهم ،

در همان زاويه ها مي‌ميرد

آه ... مادر .... ...

مي نهم سر به مزارش

اشك از ديده فرو مي‌بارم

آه مادر برخيز

پسرت آمده است

چشم بگشا مادر

تا نگاهم به نگاهت افتد

باز هم مادر...

 آغوش به رويم بگشا

و بپرس احوالم

و ز دير آمدن من گله كن

باز هم اشك فرو مي‌ريزم

ولي او خاموش است

و نفس‌هايش تند...

قطره اي اشك زمژگانم

مي‌چكد بر مزار پاكش

و صدايش را مي‌شنوم

زير لب مي‌گويد:

آه يا رب پسرم آمده است

آه اين بار چه دير آمده‌اي

و سپس ديده فرو مي‌بندد

ديگر آن شهر برايم مرده‌ست

و تمام در و ديوارش

با من خسته به بيگانگي‌اند

ديگر آن شهر دلم را بشكست

آه ... اما امروز

همچو هر سال به روز كوچش

باز مي‌گردم،

 سوي آن شهر

باز مي گردم با دل پژمرده زدرد

به مزارش ببرم ،‌دسته گلي

و به گور سردش

اشك گرمي بفشانم بر خاك

آخر او،...

چشم به راه من و گل‌هاي من است

آخر او..

چشم به راه خنده هاي نوه هاست

آخر او چشم به راه همه خوبيها

آخر او چشم به راه همه چيز...

آخر او... چشم به راه است هنوز...

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 8:0 توسط حمید رضا |


خدا خر را آفرید و به او گفت: تو بار خواهی برد، از زمانی که تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی که تاریکی شب سر می رسد. و همواره بر پشت تو باری سنگین خواهد بود. و تو علف خواهی خورد و از عقل بی بهره خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی کرد و تو یک خر خواهی بود.

خر به خداوند پاسخ داد: خداوندا! من می خواهم خر باشم، اما پنجاه سال برای خری همچون من عمری طولانی است. پس کاری کن فقط بیست سال زندگی کنم و خداوند آرزوی خر را برآورده کرد...


************ ********* ********* ********* ***
خدا سگ را آفرید و به او گفت: تو نگهبان خانه انسان خواهی بود و بهترین دوست و وفادارترین یار انسان خواهی شد. تو غذایی را که به تو می دهند خواهی خورد و سی سال زندگی خواهی کرد. تو یک سگ خواهی بود.
سگ به خداوند پاسخ داد: خداوندا! سی سال زندگی عمری طولانی است. کاری کن من فقط پانزده سال عمر کنم و خداوند آرزوی سگ را برآورد...


************ ********* ********* ********* ***
خدا میمون را آفرید و به او گفت: و تو از این سو به آن سو و از این شاخه به آن شاخه خواهی پرید و برای سرگرم کردن دیگران کارهای جالب انجام خواهی داد و بیست سال عمر خواهی کرد.و یک میمون خواهی بود.

میمون به خداوند پاسخ داد: بیست سال عمری طولانی است، من می خواهم ده سال عمر کنم. و خداوند آرزوی میمون را برآورده کرد.


************ ********* ********* ********* ***
و سرانجام خداوند انسان را آفرید و به او گفت: تو انسان هستی. تنها مخلوق هوشمند روی تمام سطح کره زمین. تو می توانی از هوش خودت استفاده کنی و سروری همه موجودات را برعهده بگیری و بر تمام جهان تسلط داشته باشی. و تو بیست سال عمر خواهی کرد.
انسان گفت: سرورم! گرچه من دوست دارم انسان باشم، اما بیست سال مدت کمی برای زندگی است. آن سی سالی که خر نخواست ، آن پانزده سالی که سگ نخواست و آن ده سالی که میمون نخواست زندگی کند، به من بده.
و خداوند آرزوی انسان را برآورده کرد...

و از آن زمان تا کنون انسان فقط بیست سال مثل انسان زندگی می کند…!!!

و پس از آن،ازدواج می کند و سی سال مثل خر کار می کند مثل خر زندگی می کند ، و مثل خر بار می برد…!!!
و پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند، پانزده سال مثل سگ از خانه ای که در آن زندگی می کند، نگهبانی می دهد و هرچه به او بدهند می خورد...!!!

و وقتی پیر شد، ده سال مثل میمون زندگی می کند؛ از خانه این پسرش به خانه آن دخترش می رود و سعی می کند مثل میمون نوه هایش را سرگرم کند....!!!

و این بود همان زندگی که انسان از خدا خواست !!!

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386 16:50 توسط حمید رضا |


گاو ما ما می کرد

..
گوسفند بع بع می کرد
سگ واق واق می کرد و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی
شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود.حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید.
او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند.
او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند
موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند…..
دیروز که حسنک با کبری چت می کرد .کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است.
کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پطروس چت می کرد.
پطروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد.پطروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود.او نمی دانست که سد تا چند لحظه ی دیگر می شکند.
پطروس در حال چت کردن غرق شد…....
برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود .
ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت .ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را درآورد .ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد ...
کبری و مسافران قطار مردند
اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل همیشه سوت و کور بود .
الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد.
او حوصله ی مهمان ندارد.او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند….
او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد ..
او کلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد
او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .
اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است که دیگر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد..

+ نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386 8:41 توسط حمید رضا |


دخترجواني ازمکزيک براي يک مأموريت اداري چندماهه به آرژانتين منتقل شد

پس از دوماه، نامه اي ازنامزدمکزيکي خوددريافت مي کند به اين مضمون :

لوراي عزيز، متأسفانه ديگرنمي توانم به اين رابطه ازراه دورادامه بدهم وبايد بگويم که دراين مدت ده بار به توخيانت کرده ام !!!

ومي دانم که نه تو و نه من شايسته اين وضع نيستيم. من راببخش وعکسي که به تو داده بودم برايم پس بفرست

باعشق : روبرت

دخترجوان رنجيـده خاطرازرفتارمرد، ازهمه همکاران ودوستانش مي خواهدکه عکسي ازنامزد، برادر، پسرعمو، پسردايي ... خودشان

به اوقرض بدهند وهمه آن عکس ها راکه کلي بودند باعکس روبرت، نامزد بي وفايش، دريک پاکت گذاشته وهمراه با يادداشتي برايش پست

مي کند، به اين مضمون:

روبرت عزيز، مراببخش، اماهرچه فکرکردم قيافه تورا به يادنياوردم، لطفاً عکس خودت راازميان عکسهاي توي پاکت جداکن وبقيه رابه من برگردان

+ نوشته شده در شنبه سی و یکم تیر 1385 19:56 توسط حمید رضا |


وقتي سارا دخترك هشت ساله اي بود ،شنيد كه پدر و مادرش درباره ي برادر كوچك ترش صحبت مي كنند. فهميد كه برادرش سخت بيمار است و آنها پولي براي مداواي آن ندارند. پدر به تازگي كارش را از دست داده بود و نمي توانست هزينه ي جراحي پر خرج برادر را بپردازد. سارا شنيد كه پدر آهسته به مادر گفت: فقط معجزه مي توا ند پسرمان را نجات دهد. سارا با ناراحتي به اتاق خوابش رفت و از زير تخت قلك كوچكش را در آورد .  قلك را شكست . سكه ها را روي تخت ريخت و آنها را شمرد. فقط پنج دلار.

بعد آهسته از در عقبي خانه خارج شد و چند كوچه بالا تر به دارو خانه رفت. جلوي پيشخوان انتظار كشيد تا دارو ساز به او توجه كند ولي داروساز سرش شلوغ تر از  آن بود كه متوجه بچه ي هشت ساله شود.دخترك پاهايش را به هم زد  و سرفه مي كرد ولي داروساز توجه اي نمي كرد.

بالا خره حوصله ي سارا سر رفت و سكه ها را محكم روي شيشه ي پيشخوان ريخت.
داروساز جا خورد ، رو به دخترك كرد، و گفت چه مي خواهي؟
دخترك جواب داد برادرم خيلي مريض است. مي خواهم معجزه بخرم.

دارو ساز با تعجب پرسيد: ببخشيد!!!؟؟؟
دخترك توضيح داد : برادر كوچك من داخل سرش چيزي رفته و بابايم مي گويد:
فقط معجزه مي تواند او را نجات دهد. من هم مي خواهم معجزه بخرم قيمتش چه قدر است؟
دارو ساز گفت: متا سفم دختر جان ولي ما اينجا معجزه نمي فروشيم.
چشمان دخترك پر از اشك شد و گفت شما را به خدا ، او خيلي مريض است ، بابايم پول ندارد تا معجزه بخرد.
اين هم تمام پول من است. من كجا مي توانم معجزه بخرم؟؟؟؟
مردي كه گوشه ايستاده بود و لباس تميز و مرتبي داشت ، از دخترك پرسيد: چه قدر پول داري؟
دخترك پولها را كف دستش ريخت و به مرد نشان داد . مرد لبخندي زد و گفت:
آه چه جالب!!! فكر مي كنم اين پول براي خريد معجزه براي  برادرت كافي با شد.
بعد به آرامي دست او را گرفت و گفت: من مي خواهم برادر و والدينت را ببينم ، فكر مي كنم معجزه ي برادرت پيش  من  باشد.
آن مرد دكتر آرمسترانگ فوق تخصص مغز و اعصاب در شيكاگو بود.
فرداي آن روز عمل جراحي روي مغز پسرك با مو فقيت انجام شد و او از مرگ نجات  يافت.
پس از جراحي ، پدر نزد دكتر رفت و گفت از شما متشكرم ، نجات پسرم يك معجزه ي واقعي بود،
مي خواهم بدانم بابت هزينه ي عمل جراحي چه قدر بايد پر داخت كنم؟
دكتر لبخندي زد و گفت: فقط پنج دلار

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و نهم فروردین 1385 21:31 توسط حمید رضا |


اگر جهان يك دهكده  100  نفره بود .

 

اگر مي شد جمعيت كره زمين را به جمعيت يك دهكده  100 نفره تقليل داد ، با يكسان نگاه داشتن همه نسبت ها و درصدها ،  حاصل ،  چيزي شبيه زير مي شد :

57 آسيايي ،  21 اروپايي ،  14 آمريكايي ( شمال و جنوبي )  و 8 افريقائي در اين دهكده زندگي مي كردند . از اين عده 52 تن زن و 48 نفر مرد مي بودند . 70 نفر از آنها غير سفيد پوست و 30 نفر سفيد پوست ، 70 تن غير مسيحي و 30 تن مسيحي مي بودند .   6 نفر از اين عده ،  59 درصد از كل ثروت جهان را در اختيار مي داشتند و هر 6 نفر نيز امريكايي بودند .  20 تن نيز  80 درصد منابع انرژي موجود را مصرف مي كردند و 80 نفر هم پايين تر از سطح كنونــي استاندارد مسكن زندگي مي كردند . 70 نفر قدرت خواندن نمي داشتند و 50 نفر از سوء تغذيه رنج مي بردند .  يك نفر در آستانه مرگ و يك تن در آستانه تولد بود . يك نفر (  آري ،  يك نفر ) تحصيلات دانشگاهي مي داشت و يك نفر هم مالك يك دستگاه كامپيوتر بود .   وقتي جهان را از يك چنين چشم انداز فشرده اي مورد توجه قرار دهيم ،  نياز به پذيرش  ، درك و آموزش پررنگ تر مي شود .

مطلب زير جاي تامل دارد :

اگر امروز با احساس تندرستي بيشتري از خواب بيدار شويد  . . .  از ميليون ها نفري كه تا پايان هفته نيز دوام نخواهند آورد ،  سعادتمندتريد .

اگر هرگز ، تنهايي زندان ، شكنجه  ، يا گرسنگي را تجربه نكرده ايد از 500 ميليون نفر در اين دنيا پيش تريد.

اگر بتوانيد بدون ترس از ارعاب ، دستگيري ، شكنجه يا مرگ مراسم مذهبي خود را انجام دهيد ، از 3 ميليارد نفر مردم اين جهان خوشبخت تريد .

اگر غذايي در يخچال  ، پوشاكي بر تن ،  سقفي بالاي سر و جايي براي خوابيدن داريد . . . از 75 درصد مردم جهان ثروتمندتريد .

اگر در بانك يا كيف بغلي تان پول داريد و جايي براي استراحت و تفريح در اختيار نيز داريد ، از جمله  8 درصد ثروتمندان جهان هستيد .

اگر پدر و مادرتان هنوز در قيد حيات هستند و با يكديگر زندگي مي كنند . . .   شما از جمله نوادر – حتا در امريكا و كانادا – محسوب مي شويد .

اگر مي توانيد اين مطلب را بخوانيد ، دوبار سعادتمند هستيد ، يك بار به خاطر اين كه كسي به فكر شماست ودوم اين كه شما بيش از 4 ميليارد نفري كه در اين دنيا بي سواد هستند ،  خوشبخت هستيد .

در آينده اي نه چندان دور

در خانه هاي جديد  ،  ممكن است هنگامي كه تركي در آجرها ظاهر مي شود خودشان را تعمير كنند .

ماشين ها ممكن است با لايه اي به استحكام الماس پوشانده شوند كه آنها را در برابر خراشت ها محافظت مي كند.

پزشكان خواهند توانست صدها نوع بيماري را تنها با قراردادن يك قطره خون در يك دستگاه تشخيص داده و پس از

چند ثانيه نتيجه را دريافت كنند

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384 16:0 توسط حمید رضا |


GOD  answers prayer in 3ways

 

 

HE says  YES and gives you WHAT  YOU  WANT

 

HE says  NO and gives you BETTER

 

HE says  WAIT and gives you  THE  BEST  EVER

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم بهمن 1384 20:14 توسط حمید رضا |


شبي از روي مستي مي گذشتم از دم ويرانه اي
به ناگه چشم مستم خيره شد بر خانه اي
لنگ لنگان پيش رفتم تا کنار پنجره
ناگهان ديدم صحنه ي ديوانه اي
پدري کور و عليل

 مادري مات و مبهوت

 پسرک از سوزسرما دندان به لب

دختري مشغول عيش و نوش با بيگانه اي
زان پس لعنت فرستادم به خود تا دگر مست نروم سوي هر کاشانه اي
تا نبينم دختري عفت فروشد بهر نان خانه اي

 

+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1384 11:0 توسط حمید رضا |


 

آنچه در ملكوت مقدر نشده باشد، در هيچ كجا رخ نخواهد داد.

 

ايماني كه دل و جراًت نياورد ايمان نيست.

 

هيچگاه زير پايت را نگاه نكن، در غير اينصورت نمي جهي!

 

پيش از سحر تاريك است . اما تا كنون نشده كه آفتاب طلوع نكند، پس به سحر اعتماد كن.

 

بيشتر مردم زندگي را پيكار مي انگارند . اما زندگي پيكار نيست، بازي است.هر چند بدون آگاهي از قانون معنويت نمي توان در اين بازي برنده  و پيروز بود.

زندگي ، بازي بزرگ داد و ستد است.

 

هر آ نچه آدمي در خيال خود تصوير كند – دير يا زود – در زندگيش نمايان مي شود.

 

آموختن آسان نيست....

خستگي هر آن در کمين است.

آزرده مي شوي، احساس شکست مي کني.

شک مي کني که رها کني و بگذري،

مي خواهي بر کناره روي و وانمود کني که اتفاقي نيفتاده.

اما نه....

تو بازنده نيستي که،

يک مبارزي.

پيش از آنکه برنده باشيم بازنده باشيم.

بايد گاه بگرييم تا بتوانيم روزي بخنديم.

بايد آزرده شويم تا روزي توانمند باشيم،

در پايان پيروزي از آن تو خواهد بود.

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و پنجم دی 1384 17:17 توسط حمید رضا |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

با عرض سلام خدمت تمام عزیزانی که به وبلاگ من سر می زنین
من حمیدرضا هستم نویسنده ی این وبلاگ
امیدوارم که ازین وبلاگ خوشتون بیاد
لطفا با نظراتون منو در بهتر
شدن این وبلاگ یاری کنین .
با تشکر از تمامی شما


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

بهمن 1386

آبان 1386
تیر 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384



پیوندها

خاله لیلا
.0.لجـــــــــن نــــــــــامه.0.
ساراي عزيز
نای بی همدم یا خوابگردیهای من بیتو (محمد)
بي تو رو به غروب (فاطمه)
فریاد سکوت(حسین)
تیر فلک (ندا)
ته مانده های یک مرد(امیر)
بهار عشق (تارا)
دلتنگیهای یک ستاره(سعید)
موزیک داغ داغ (علي)
يلدا
میلاد
دخترآريايي(نيلوفر)
عاشقان شياطين سرخ
دنیای حرفهای صمیمی (آرزو)
گلهاي احساس (روشنك)
تنها تويي در آسمان قلبم (حسين)
کاظم عزیز
خاطرات تنهايي
افق(باران)
از همه جا و هيچ جا(تاينا)
افکارفاحشه ی توبه کرده+دندون کرم خورده (شيلا)
باورهای خیس یک مرده (راحيلا)
**سولماز شريف**
بربال فرشته ها
بيا از مرز من گذر كن (فريبا)
خدای بزرگ و ساتین
سکان ملاء اعلی
دست نوشته هاي يك جادوگر
پوریای عزیز(مهر)


    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS