๑۩۞۩๑ گاه نوشت ๑۩۞۩๑
شبي از روي مستي مي گذشتم از دم ويرانه اي مادري مات و مبهوت پسرک از سوزسرما دندان به لب دختري مشغول عيش و نوش با بيگانه اي
به ناگه چشم مستم خيره شد بر خانه اي
لنگ لنگان پيش رفتم تا کنار پنجره
ناگهان ديدم صحنه ي ديوانه اي
پدري کور و عليل
زان پس لعنت فرستادم به خود تا دگر مست نروم سوي هر کاشانه اي
تا نبينم دختري عفت فروشد بهر نان خانه اي نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1384ساعت
11:0 توسط ....|
| Design By : Night Skin |

