تبليغاتX
گاه نوشت

گاه نوشت

وجودت گرمي زندگيم بود فقدانت حسرت جاودانيم گشت،تو بگو بي تو در خانه اي كه تنها سكوت مرگبار آن را ناله هاي دل مي شكند چگونه بايد زيست و چگونه بايد جاي خالي تو را ديد و فرياد بر نكشيد:

كاش جاي ســـرود زنده يـــاد

در حضورت ميسرودم زنده باد

تقديم به مادران خفته در خاك

باز مي گردم زدياري غمگين

از دياري كه در آن تنهايم

و تمام در و ديوارش

با من خسته به بيگانگي‌اند

باز مي‌گردم ،

 از ورطه‌ي تنهايي‌ها

و زميني كه دلم را بشكست

باز مي‌گردم،

تا دست پر از مهري باز

چهره‌ام را بنوازد آرام

و نگاهي با شوق

به تبسم آيد

و صدايي گويد:

»آه ، يا رب پسرم آمده است «

باز مي‌گردم،...

 تا گرميآغوشي باز

بر تن يخ زده‌ام ، شعله‌ زند

و نوايي سحّار به ترنم آيد

و بگويد با لطف:

آه حميدم! پسرم آمده است

باز مي‌گردم،...

 تا باز تپش‌هاي دلي

اوج گيرد ز صداي قدمم

و زني پاك‌تر از واژه‌ي مهر،

پيشم آيد ، و صدايي لرزان

زير آن سقف بپيچد

كه چرا اين همه دير آمده‌اي؟

باز مي‌گردم،...

تا باز در آن چشمه‌ي نور

گرد اندوه بشويم از دل

باز مي گردم باز

آه یا رب ! خانه بس خاموش است

و همه غرق سكوت

خواهرانم غمگين

و برادرهايم! چهره‌هاشان همه پژمرده ز دردي جانكاه

هيچكس زآمدنم شادان نيست

برنمي‌آيد سرها ز گريبان

كه سلامم را پاسخ گويد

يا ز حالم پرسد

ديدگانم نمناك ،

در تكاپوي زواياي اتاق

قلب من  از حركت مي‌ماند

و نگاهم ،

در همان زاويه ها مي‌ميرد

آه ... مادر .... ...

مي نهم سر به مزارش

اشك از ديده فرو مي‌بارم

آه مادر برخيز

پسرت آمده است

چشم بگشا مادر

تا نگاهم به نگاهت افتد

باز هم مادر...

 آغوش به رويم بگشا

و بپرس احوالم

و ز دير آمدن من گله كن

باز هم اشك فرو مي‌ريزم

ولي او خاموش است

و نفس‌هايش تند...

قطره اي اشك زمژگانم

مي‌چكد بر مزار پاكش

و صدايش را مي‌شنوم

زير لب مي‌گويد:

آه يا رب پسرم آمده است

آه اين بار چه دير آمده‌اي

و سپس ديده فرو مي‌بندد

ديگر آن شهر برايم مرده‌ست

و تمام در و ديوارش

با من خسته به بيگانگي‌اند

ديگر آن شهر دلم را بشكست

آه ... اما امروز

همچو هر سال به روز كوچش

باز مي‌گردم،

 سوي آن شهر

باز مي گردم با دل پژمرده زدرد

به مزارش ببرم ،‌دسته گلي

و به گور سردش

اشك گرمي بفشانم بر خاك

آخر او،...

چشم به راه من و گل‌هاي من است

آخر او..

چشم به راه خنده هاي نوه هاست

آخر او چشم به راه همه خوبيها

آخر او چشم به راه همه چيز...

آخر او... چشم به راه است هنوز...

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386 8:0 توسط حمید رضا |


خدا خر را آفرید و به او گفت: تو بار خواهی برد، از زمانی که تابش آفتاب آغاز می شود تا زمانی که تاریکی شب سر می رسد. و همواره بر پشت تو باری سنگین خواهد بود. و تو علف خواهی خورد و از عقل بی بهره خواهی بود و پنجاه سال عمر خواهی کرد و تو یک خر خواهی بود.

خر به خداوند پاسخ داد: خداوندا! من می خواهم خر باشم، اما پنجاه سال برای خری همچون من عمری طولانی است. پس کاری کن فقط بیست سال زندگی کنم و خداوند آرزوی خر را برآورده کرد...


************ ********* ********* ********* ***
خدا سگ را آفرید و به او گفت: تو نگهبان خانه انسان خواهی بود و بهترین دوست و وفادارترین یار انسان خواهی شد. تو غذایی را که به تو می دهند خواهی خورد و سی سال زندگی خواهی کرد. تو یک سگ خواهی بود.
سگ به خداوند پاسخ داد: خداوندا! سی سال زندگی عمری طولانی است. کاری کن من فقط پانزده سال عمر کنم و خداوند آرزوی سگ را برآورد...


************ ********* ********* ********* ***
خدا میمون را آفرید و به او گفت: و تو از این سو به آن سو و از این شاخه به آن شاخه خواهی پرید و برای سرگرم کردن دیگران کارهای جالب انجام خواهی داد و بیست سال عمر خواهی کرد.و یک میمون خواهی بود.

میمون به خداوند پاسخ داد: بیست سال عمری طولانی است، من می خواهم ده سال عمر کنم. و خداوند آرزوی میمون را برآورده کرد.


************ ********* ********* ********* ***
و سرانجام خداوند انسان را آفرید و به او گفت: تو انسان هستی. تنها مخلوق هوشمند روی تمام سطح کره زمین. تو می توانی از هوش خودت استفاده کنی و سروری همه موجودات را برعهده بگیری و بر تمام جهان تسلط داشته باشی. و تو بیست سال عمر خواهی کرد.
انسان گفت: سرورم! گرچه من دوست دارم انسان باشم، اما بیست سال مدت کمی برای زندگی است. آن سی سالی که خر نخواست ، آن پانزده سالی که سگ نخواست و آن ده سالی که میمون نخواست زندگی کند، به من بده.
و خداوند آرزوی انسان را برآورده کرد...

و از آن زمان تا کنون انسان فقط بیست سال مثل انسان زندگی می کند…!!!

و پس از آن،ازدواج می کند و سی سال مثل خر کار می کند مثل خر زندگی می کند ، و مثل خر بار می برد…!!!
و پس از اینکه فرزندانش بزرگ شدند، پانزده سال مثل سگ از خانه ای که در آن زندگی می کند، نگهبانی می دهد و هرچه به او بدهند می خورد...!!!

و وقتی پیر شد، ده سال مثل میمون زندگی می کند؛ از خانه این پسرش به خانه آن دخترش می رود و سعی می کند مثل میمون نوه هایش را سرگرم کند....!!!

و این بود همان زندگی که انسان از خدا خواست !!!

+ نوشته شده در پنجشنبه دهم آبان 1386 16:50 توسط حمید رضا |


گاو ما ما می کرد

..
گوسفند بع بع می کرد
سگ واق واق می کرد و همه با هم فریاد می زدند حسنک کجایی
شب شده بود اما حسنک به خانه نیامده بود.حسنک مدت های زیادی است که به خانه نمی آید.
او به شهر رفته و در آنجا شلوار جین و تی شرت های تنگ به تن می کند.
او هر روز صبح به جای غذا دادن به حیوانات جلوی آینه به موهای خود ژل می زند
موهای حسنک دیگر مثل پشم گوسفند نیست چون او به موهای خود گلت می زند…..
دیروز که حسنک با کبری چت می کرد .کبری گفت تصمیم بزرگی گرفته است.
کبری تصمیم داشت حسنک را رها کند و دیگر با او چت نکند چون او با پطروس چت می کرد.
پطروس همیشه پای کامپیوترش نشسته بود و چت می کرد.پطروس دید که سد سوراخ شده اما انگشت او درد می کرد چون زیاد چت کرده بود.او نمی دانست که سد تا چند لحظه ی دیگر می شکند.
پطروس در حال چت کردن غرق شد…....
برای مراسم دفن او کبری تصمیم گرفت با قطار به آن سرزمین برود اما کوه روی ریل ریزش کرده بود .
ریزعلی دید که کوه ریزش کرده اما حوصله نداشت .ریزعلی سردش بود و دلش نمی خواست لباسش را درآورد .ریزعلی چراغ قوه داشت اما حوصله درد سر نداشت.قطار به سنگ ها برخورد کرد و منفجر شد ...
کبری و مسافران قطار مردند
اما ریزعلی بدون توجه به خانه رفت.خانه مثل همیشه سوت و کور بود .
الان چند سالی است که کوکب خانم همسر ریزعلی مهمان ناخوانده ندارد او حتی مهمان خوانده هم ندارد.
او حوصله ی مهمان ندارد.او پول ندارد تا شکم مهمان ها را سیر کند….
او در خانه تخم مرغ و پنیر دارد اما گوشت ندارد ..
او کلاس بالایی دارد او فامیل های پولدار دارد
او آخرین بار که گوشت قرمز خرید چوپان دروغگو به او گوشت خر فروخت .
اما او از چوپان دروغگو گله ندارد چون دنیای ما خیلی چوپان دروغگو دارد به همین دلیل است که دیگر در کتاب های دبستان آن داستان های قشنگ وجود ندارد..

+ نوشته شده در سه شنبه یکم آبان 1386 8:41 توسط حمید رضا |


DESIGN BY : NIGHT SILENCE X

با عرض سلام خدمت تمام عزیزانی که به وبلاگ من سر می زنین
من حمیدرضا هستم نویسنده ی این وبلاگ
امیدوارم که ازین وبلاگ خوشتون بیاد
لطفا با نظراتون منو در بهتر
شدن این وبلاگ یاری کنین .
با تشکر از تمامی شما


صفحه نخست
پست الکترونیک



نوشته های پیشین

بهمن 1386

آبان 1386
تیر 1385
فروردین 1385
اسفند 1384
بهمن 1384
دی 1384
آذر 1384



پیوندها

خاله لیلا
.0.لجـــــــــن نــــــــــامه.0.
ساراي عزيز
نای بی همدم یا خوابگردیهای من بیتو (محمد)
بي تو رو به غروب (فاطمه)
فریاد سکوت(حسین)
تیر فلک (ندا)
ته مانده های یک مرد(امیر)
بهار عشق (تارا)
دلتنگیهای یک ستاره(سعید)
موزیک داغ داغ (علي)
يلدا
میلاد
دخترآريايي(نيلوفر)
عاشقان شياطين سرخ
دنیای حرفهای صمیمی (آرزو)
گلهاي احساس (روشنك)
تنها تويي در آسمان قلبم (حسين)
کاظم عزیز
خاطرات تنهايي
افق(باران)
از همه جا و هيچ جا(تاينا)
افکارفاحشه ی توبه کرده+دندون کرم خورده (شيلا)
باورهای خیس یک مرده (راحيلا)
**سولماز شريف**
بربال فرشته ها
بيا از مرز من گذر كن (فريبا)
خدای بزرگ و ساتین
سکان ملاء اعلی
دست نوشته هاي يك جادوگر
پوریای عزیز(مهر)


    تعداد بازديدها:

Night Skin:طراح قالب
POWERED BY: BLOGFA.COM

RSS