تبليغاتX
๑۩۞۩๑ گاه نوشت ๑۩۞۩๑


๑۩۞۩๑ گاه نوشت ๑۩۞۩๑

وجودت گرمي زندگيم بود فقدانت حسرت جاودانيم گشت،تو بگو بي تو در خانه اي كه تنها سكوت مرگبار آن را ناله هاي دل مي شكند چگونه بايد زيست و چگونه بايد جاي خالي تو را ديد و فرياد بر نكشيد: كاش جاي ســـرود زنده يـــاد در حضورت ميسرودم زنده باد تقديم به مادران خفته در خاك باز مي گردم زدياري غمگين از دياري كه در آن تنهايم و تمام در و ديوارش با من خسته به بيگانگي‌اند باز مي‌گردم ،  از ورطه‌ي تنهايي‌ها و زميني كه دلم را بشكست باز مي‌گردم، تا دست پر از مهري باز چهره‌ام را بنوازد آرام و نگاهي با شوق به تبسم آيد و صدايي گويد: »آه ، يا رب پسرم آمده است « باز مي‌گردم،...  تا گرمي ‎آغوشي باز بر تن يخ زده‌ام ، شعله‌ زند و نوايي سحّار به ترنم آيد و بگويد با لطف: آه حميدم! پسرم آمده است باز مي‌گردم،...  تا باز تپش‌هاي دلي اوج گيرد ز صداي قدمم و زني پاك‌تر از واژه‌ي مهر، پيشم آيد ، و صدايي لرزان زير آن سقف بپيچد كه چرا اين همه دير آمده‌اي؟ باز مي‌گردم،... تا باز در آن چشمه‌ي نور گرد اندوه بشويم از دل باز مي گردم باز آه یا رب ! خانه بس خاموش است و همه غرق سكوت خواهرانم غمگين و برادرهايم! چهره‌هاشان همه پژمرده ز دردي جانكاه هيچكس زآمدنم شادان نيست برنمي‌آيد سرها ز گريبان كه سلامم را پاسخ گويد يا ز حالم پرسد ديدگانم نمناك ، در تكاپوي زواياي اتاق قلب من  از حركت مي‌ماند و نگاهم ، در همان زاويه ها مي‌ميرد آه ... مادر .... ... مي نهم سر به مزارش اشك از ديده فرو مي‌بارم آه مادر برخيز پسرت آمده است چشم بگشا مادر تا نگاهم به نگاهت افتد باز هم مادر...  آغوش به رويم بگشا و بپرس احوالم و ز دير آمدن من گله كن باز هم اشك فرو مي‌ريزم ولي او خاموش است و نفس‌هايش تند... قطره اي اشك زمژگانم مي‌چكد بر مزار پاكش و صدايش را مي‌شنوم زير لب مي‌گويد: آه يا رب پسرم آمده است آه اين بار چه دير آمده‌اي و سپس ديده فرو مي‌بندد ديگر آن شهر برايم مرده‌ست و تمام در و ديوارش با من خسته به بيگانگي‌اند ديگر آن شهر دلم را بشكست آه ... اما امروز همچو هر سال به روز كوچش باز مي‌گردم،  سوي آن شهر… باز مي گردم با دل پژمرده زدرد به مزارش ببرم ،‌دسته گلي و به گور سردش اشك گرمي بفشانم بر خاك آخر او،... چشم به راه من و گل‌هاي من استآخر او.. چشم به راه خنده هاي نوه هاست آخر او چشم به راه همه خوبيها آخر او چشم به راه همه چيز... آخر او... چشم به راه است هنوز...    

نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 8:0 توسط ....|


Design By : Night Skin