شبي از روي مستي مي گذشتم از دم ويرانه اي
به ناگه چشم مستم خيره شد بر خانه اي
لنگ لنگان پيش رفتم تا کنار پنجره
ناگهان ديدم صحنه ي ديوانه اي
پدري کور و عليل
مادري مات و مبهوت
پسرک از سوزسرما دندان به لب
دختري مشغول عيش و نوش با بيگانه اي
زان پس لعنت فرستادم به خود تا دگر مست نروم سوي هر کاشانه اي
تا نبينم دختري عفت فروشد بهر نان خانه اي
+
نوشته شده در سه شنبه یازدهم بهمن 1384 11:0 توسط ....
|